خرید بک لینک
بارها و بارها به دنیا آمده ام و بارهای زیادی شایدخواهم آمد اینجا آنجا و و در دل تو در دل او و و و بارهای زیادی مرده ام و خواهم مرد اینجا آنجا هرجا ایکاش آمدنم وزنه ای و رفتنم کمبودی باشد که جز این زندگی را بیهوده زیسته ام و خاموشیم بی خاطره مرده دوستی بذری بود که کاشتم نفرت علف هرزی که کندم با عشق آمدم هر چند تنها و تنها خواهم رفت هر چند با یاد شما آمدم جایی را پر کنم که بی من خالی بود نگاه کردم خندیدم نوشتم دوست داشتم و هر چه بود به سبک خود زیستم به سبک خواهم رفت آرام نرم و برای همیشه

برچسب: silence 223, نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:55

بعضی خاطرات از جایی شروع می شوند

با تو همسفر می شوند

می خواهی بکنی شان

از جانت پرتابشان کنی

اما

نمی شود

هر آن سراغت می آیند

سمباده می شوند

روحت را می خراشند

از تنهاییت انتقام می گیرند

بغض می شوند

راه نفست را می بندند

ناخودآگاه بالشتت را تر می کنند

قاتلی می شوند در عمق وجودت

چون خوره از درون فرسوده ات می کنند

و هیچ پزشکی تشخیص شان نمی دهد

جز خاطرات رنجورت

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:54

ای تاریکترین بغض من مرد شوبدر جامه ات را ز غم دور شوبزن خنجر بر زخم تکراریتبزن محکم بر طبل رسواییتبکش فریادی از ته حنجرهبریز شیشه را از تن پنجرهنترس ساحتت خاکی شود نترس بهره ات رسوایی شودبریز هر چه داری کف هرگذرحراج کن دلت را به هر رهگذر بگو تا بکاوند دل دیوانه اتبه هر برزن ببندند تن آواره اتدگر باور نکن وفا مانده استکسی پای حرف خود مانده استکسی عاشق فیلم تکراری نیست کسی طالب عشق تکراری نیست همه طبل تو خالی رفیقهمه حرف پوشالی رفیقهمه قول می دهند تا بشکنندهمه زخم می زنند تا آرام شوندقلب قلک است و رفیق پول آن تا نشکند قلکی کی رود پول ز آن پایین بکش فیلت

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:52

بنی آدم اعضای یکدیگرند ولی هر کدام ساز خود میزنندچو عضوی بدرد آورد روزگاردگر عضوها را نباشد خیالیکی غرق در رخسار گلیکی خواب رفته زیر پلیکی تن فروشی به شهرمگر کودکش نگردد دربدریکی غرق نعمت از کوچکییکی خیر ندیده از کودکییکی ساز جنگ میزندمگر بهره اش را بردیکی خودکشی میکند از پلییکی گیرد با آن سلفی دیگریولی کس نپرسید چرا شد چنینچرا قلب مردم پر گشتست ز کیندگر روزگار مروت گذشتدگر مردمی از یاد ما برفت

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:51

من تورا می خوانم
نه به آن امید که باز برگردی
من تو را می خوانم
مثل مرغ عشقی که
از قفس بیزارست
ولی هر روز در
قفس می خواند

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:50

همدرد مشترکیمتنها من دردهایت را میفهممتو نیز از فشار سکوتجای پینه بر لبهایت نقش بسته تو نیز چون من سر شار از غربتیتو را نیز قبل از آنکه بفهمند کنار گذاشتندهمدرد مشترکمگاهی از کنارت که میگذرم بر تمام اندامم لرزه می افتداشک بر گونه ام می غلتداوراق تمام زندگیم ناگاه ورق میخوردتو تمثیل تمامگذشته حال و آینده منیتو نیز چو من سالهاست که پیر شده ایتو نیز چو من از کودکیت شکسته ایتو تمام منیاما کمی شفافترهنوز چیزهایی را در تو می توان دیدهنوز دلت طاقت " نه " شنیدن داردهنوز بین من وتو چند متر بمن مانده استهمدرد مشترکم امروز من تو را میفهممهنوز شاخه هایت تاب آشی

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:50

یار من باش که با تو غزلی ساز کنم سر کویت بگیرم سفر آغاز کنم دل خود را شکافم به هوا خواهی تو دست نا محرم و محرم ز برت پاک کنم در برم آرام بخوابی و من چون سایه تو با عطش های نفسم گونه ات داغ کنم آنقدر شعر سرایم برایت شب و روز کز همه عالم و آدم تو را ممتاز کنم در میخانه ی قلبم گشایم بر تو دف زنم رقص کنم سینه را چاک کنم تو بمانی و من و محفل عشاقی دل دل ببندم در ببندم ، همه را خار کنم عاقبت افسانه سرایند ز وفاداری ما گر تو مجالم دهی که تو را یار کنم

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:49

جمعه طولانیترین فصل خداست جمعه تاریکترین روز هواست جمعه خلوت می شوند پس کوچه ها جمعه نمیگیرند دگر دست تو را جمعه روز پرسه ی بی حوصله در مسیر کوچه ی بی خاطره جمعه ها تلخ می کنند کام تورا شرحه شرحه می کنند حال تورا جمعه روز دلتنگی پنجره هاست جمعه طولانیترین فصل خداست

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:48

هر آینه سرازیرم در تنگه ی دلتنگی بغضی غریب می گیرد سینه ام را نمی فهمی محوست تمام تصویرت در قابی که نمی بینی انگار که نیستی در آن عجب انتهای غمگینی یخ بسته در نبودت قلبم و تمام سرزمین تنهایی دستم نمیرسد به دیوارت چندآسمان فاصله داری ؟ ای قافیه ساز اشعارم پریشان گشتم و خسته کجاست سمت آستانت عجب عمقی گرفته آینه امروز هم منتظرت بودم دلتنگ و اسیر و مانده حال بدی ذاشت قلبم مثل دیوانه ی بیچاره کوچه های شهر را گشتم نه رد پایی نه آوازی موریانه زده بود قلبم کاش حالم را تو می دیدی گاهی میزند برشیشه تصوری از نیمچه تصویری کاش این همه تابلو بی سا

برچسب: نویسنده: یوسف اسدی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 7:47

صفحه بندی